تبلیغات متنی در لاین بلاگ پایان نامه کارشناسی ارشد چرخ سفالگری کودکان خرید بازدید
بستن تبلیغات [X]
پنلــوپه و انــار‌‌‌های نارس
پنلــوپه و انــار‌‌‌های نارس
2015-08-03

نمی توانم به کسی که دوستش دارم بگویم : سلام ، گل قشنگم . چه طوری مرغ عشق نازم ؟

نمی توانم به کسی که دوستش دارم بگویم : می آی باهم بریم تو یه غار و ذرت بو داده بخوریم ؟ یا بهش بگویم : دوست داری سوار یه جفت ماهی قرمز بشیم و تا آلاسکا شنا کنیم ؟
نمی توانم بگویم
نمی توانم .
کار ِ دیگری هم نمی توانم بکنم .
چون تن ِ گریس بوی کافور می دهد .
و در تاریکی سرد یک جعبه دراز کشیده است .
شش فوت زیر زمین .

ریچارد براتیگان-نامه ای عاشقانه از تیمارستان ایالتی



برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 86 ،
2015-08-03


در قید خواندن نیست پرنده‌ای
در قید روییدن گلی نمی‌بینم
و چهر گلدان‌ها غمین‌تر از هروقت دیگر است
و افروختن را از یاد برده است چراغ
از بس که عاجزند همه...



برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 75 ،

کمتر مردی توی ایران پیدا میشه که تنها به خانواده‌اش توجه کنه

چشمش دنبال دختر یا خانوم دیگه‌ای نباشه
با بقیه رابطه‌ی زیرزیرکی نداشته باشه
کمتر مردی توی ایران پیدا میشه که واقعا "مرد" باشه

البته به نظر من مرد یکی بود که اونم علی "ع" بود. اما واقعا اینقدر الگو قرار دادنش سخته؟

دارم به یقین میرسم که جز او کسی نمیتونه "مرد" باشه.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 85 ،


واقعیت اینه که این روزا خیلی داره خوش میگذره. فردا هم دارم ده روز میرم مسافرت! به به! در روزگارانی دور دوستم یک گروپ توی واتس‌اپ به‌وجود آورد. از اونجایی که ذهنش بی‌اندازه منحرفه گروه بی‌ادبی بود اون دوران اما الان اخلاق گروه خیلی خوب شده و بسی شاد و خرم بودیم با هم تا امروز! امروز یه اسکرین‌شات از سایت سازمان سنجش فرستادن که تاریخ کنکور رو مشخص می‌کرد. فکر می‌کنم ماها که گروه ریاضی هستیم بیس و چاهارم تیر سال آینده کنکور داشته باشم. چقدر زود سال‌های مدرسه گذشته‌ان. البته من نمی‌خوام در راسای سال آخر دبیرستانم غم‌نامه بنویسم. چون نه خوشم می‌آید از این کار، نه مدرسه‌م فضاش جوری بود که رهایی ازش غم باشه و واقعن هم وقتش نیست. گذشته از همه‌ی اینها سرگرمی‌های این روزهام کتاب‌خوندن و موزیک گوش دادنه. حسرتی که توی دلمه اینه چرا پولدار نیستم؟ واقعا چرا؟ از گیم اف ترونز دیدن خسته شدم و میخوام کتاب‌هاشو بخونم. اما پول ندارم بخرم. سه جلد از آنی شرلی مونده پول ندارم بخرم. ادامه ی مجموعه سیپتیموس هیپ مونده پول ندارم بخرم. نیکولا کوچولو مونده بازم پول ندارم بخرم. من دوست ندارم پولدار باشم. اما خدایا لطفا در این زمینه کتاب خریدن من رو پول دار بگردان واقعا تشنه‌‌ی کتابم. هر چی بخونم سیرآب نمی‌شم. مث اکسیژن میمونه واسم. با کتاب بود که من این روح غمگینو نجات دادم و الان خوشحالم.
امروز موزیک گوش می‌دادم که توی گوشم میخوند:

فقط تو میمونی با من
فقط تو میخندی زیبا

من فکر میکنم نکته‌ی خیلی مهمیه که آدم توی زندگی‌ش کسی رو داشته باشه که تا همیشه باهاش بمونه و براش زیبا بخنده! زیباترین لبخند رو من روی لب‌های رضوان دیدم. وقتی می‌خنده قبول میکنم خدا تکه‌هایی از بهشت رو روی زمین گذاشته تا حداقل من دختر غمگینی باقی نمونم.
سلیقه‌ی موزیک گوش دادنم روز به روز داره قشنگ‌تر میشه. تمایل من به موزیک‌های آروم و خاصه. از موزیک‌های بقیه بی‌زارم. گوشمو اذیت می‌کنن در صورتی که من هر آهنگی واسه هر کس فرستادم سزیع جواب داده: واااااای بی‌نظیره بود! واقعن هم بی‌نظیرن.

چند روز پیش مشغول اینستاگردی بودم که یکی از دبیرها رو یافتم! انگار خوشی خزیده بود زیر پوستم. لبخندم هی بیشتر و بیشتر کش میومد تا جایی که دیگه مرز صورتم رو رد کرد و از پوستم گذشت. من یک پرنده‌ی خوشحال بودم و پرواز می‌کردم. من با یه چیز کوچیک بی‌اندازه شاد می‌شم. ولی دختر غمگینی هستم.. چون شادی‌های کوچیک توی زندگیم نیست. دبیرم که پیداش کردم در واقع که فرشته خیلی خاصه که خدا فرستادش روی زمین که بیولوژی درس بده. براش نوشتم: خانوم بی‌اندازه خوشحالم که اینجا میبینمتون (یا یه همچین چیزی). و اون گفت مرسی عزیزم! من به شخصه اگه جاش بودم از تشکر بهتری استفاده می‌کردم.. مثلن می‌گفتم: بی‌نهایت ممنونم مهربونم! در واقع من از حرف‌های تکراری خوشم نمیاد و همیشه دنبال اینم که ‌متفاوت صبحت کنم! یکی از چیزایی هم که خیلی در این موضوع کمکم میکنه کتاب خوندنه. حرف‌های بامزه آدم‌های کتابٌ‌هام رو ثبت می‌کنم که به موقع ازشون استفاده کنم.

الان کفش‌هام جلومه که انداختمشون توی لباس‌شویی شدن مث دسته‌ی گل. دوست دارم قورتشون بدم بس‌که خوشگل شدن!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 134 ،

اینجا دقیقن همین الآن ساحل عباس آباد.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 93 ،




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 99 ،

مادر‌جونم زود پیر شد. از آن‌ آدم‌هایی بود که مستقیم از نوجوانی به پیری رسید.

روز عروسی خواهرش، پدربزرگم شهید شد. موشک عراقی‌ها افتاد و گومب! غذای عروسی خواهرش شد غذای ختم شوهرش! این قسمت ماجرا خیلی خنده‌دار است. می‌توانم تا حد مرگ بخندم.

هفت‌تا بچه به دندان کشید. کم خورد، کم پوشید و کم خرج کرد. بچه هایش یک زندگی متوسط رو به پایین داشتند. برای حق خودشان می‌جنگیدند. هنوز هم یکی از خاله‌هایم توهم جنگ دارد. با همه چیز و همه کس می‌جنگد. بارها با من جنگیده.. مرا کشته.

با سهیمه بی‌پدری، خاله‌ام "شهید بهشتی" قبول شد. مادرم دانشگاه چمران ادبیات خواند. خاله پریس زد توی گوش همه و "جندی شاپور" پزشکی خواند. همه‌ی اینها بحاطر بی‌پدری بود.

دوتا دیگر از بچه‌ها باز هم با سهمیه‌ی بی‌پدری رفتند سر کار.

یک خانواده‌ی به ظاهر موفق. موفقیت‌هایی با طعم بی‌پدری.

مادرجونم پیرتر شد. آن هم یک روز صبح که داماد موجی‌اش کنترلش را از دست داد و گلوی دخترش -یعنی خاله‌ی من- را با چاقو برید. این ماجرا زخمی عمیق است که خشک شده، عمق زخم پر از عفونت و کثافت است. فکر می‌کنم وقتی مادرجونم گلوی بریده دخترش را دید عقده‌ای شد. تبدیل شد به یک هیولا.

هیولا وقتی گرسنه می‌شود پنجه‌ی تیزش را توی سینه‌ی بقیه فرو می‌کند و از این طرف هم بنگ! تیر خلاص را به پیشانی‌اش شلیک می‌کند. خود من تا حالا چند بار مرده‌ام.

ما خانواده خوشبخت‌تری بودیم اگر پدرجونم زنده بود. خاله‌ام زنده بود. خاله‌ها و دایی و مامانم جاهای خیلی معمولی درس می‌خواندند و کارهای خیلی معمولی داشتند. و مهم‌تر از همه مادرجونم قاتل خنده‌هایم نبود.

آخ که این داستان خیلی خنده‌دار است. مادرجونم برای آرامش بچه‌هایش هیچوقت از قاتل خاله‌ام شکایت نکرد. احتمالن هنوز شوهر خاله‌ی قاتلم زنده‌ است. گردنبندی که روز مرگ خاله‌ام گردنش بود هنوز خونین و مالین توی کمد مادرجونم است. خونش خشک شده.

من هم در حسرت خانواده‌ی مهربان‌تر خشک شدم.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 88 ،

امشب شب خوبی بود.

رفتم بازار ضدآفتاب بخرم. گیرم نیومد.

رفتم واسه مامانم روسری بخرم. فروشنده برای باقی پولم خرد نداشت و من مچبور بودم این مغازه اون مغازه پول خرد جور کنم. چندتا مغازه رفتم هیچکدومشون ده تومن خرد نداشتند! آخرین تیرم را زدم و رفتم آخرین مغازه.

باز هم پول خرد نداشت. اما دبیر کلاس اولم اونجا داشت خرید می‌کرد!

من با قیافه‌ی هیچان زده بهش سلام کردم.


دبیرم: سلام عزیزم.


من: من دانش‌آموزتون بودم!


- خوبی؟

- ممممنووون!! شما خوبید؟

- مرسی عزیزم. اسمت چیه؟

- (من فکر کردم منو می‌شناسه! اسممو گفتم)

و ....................................................


خیلی هیجان‌انگیز بود. همچنان در پوست خودم نمی‌گنجم!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 87 ،
2015-08-17

کاش دوست داشته‌باشی با هم توی کتاب فروشی‌ها چرخ‌بزنیم.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 76 ،

به تفاوت‌هایمان که فکر می‌کنم گریه‌ام میگیرد.


تفاوت ما چند ساعت است. من شب‌ها قبل از خواب مسواک میزنم و تو صبح‌هایی که میخواهی بیرون بروی. تفاوت ما چند ساعت بین تاریکی و وقت بیرون رفتن توست.


تو مسواک میزنی که تو خیابان دهانت بوی گند ندهد و دندان‌هایت زرد و جرم گرفته نباشد مبادا هر پسری که از کنارت رد شد (به قطع و یقیین تمام پسرهایی که از کنارت رد می‌شوند، تو را می‌شناسند) ببیند و از عرش به فرش بیفتی. اما من از خراب شدن دندان‌هایم میترسم. از سوزن‌هایی که توی لثه‌ام فرو می‌روند. از پول گران دندان‌پزشک. از لبخندم که توی عکس‌ها با دندان‌های زرد زشت بیفتد یا دوستم دیگر لبخندم را دوست نداشته باشد.


با اینها تو هنوز باارزش‌تری. چون ارزش‌ها عوض شدند.






برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 88 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2347
  • بازدید امروز :2
  • بازدید دیروز : 4
  • بازدید این هفته : 27
  • بازدید این ماه : 102
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه